|
می رود صبح من ای وای شبش را چه کنم ؟ فرصتی نيست دگر، وقت کمش را چه کنم ؟ زندگی کشمکش شادی و غم هاست ولی چو گذر کرد خوشی، بخت بدش را چه کنم ؟ چشم اميد دل ملتهبم روشن از اوست چشم بربندم اگر، تاب و تبش را چه کنم ؟ تن او باغ گلی از نفس خاطره هاست اگر از دست دهم عطر تنش را چه کنم ؟ چاره ای نيست، چه را چاره کنم، می دانم مرگ حق است ولی داغ غمش را چه کنم…؟ "مهتاب"
يكي بود، يكي نبود از خداي مهربون هم هيچ خبري نبود. اوني كه بود، خيلي تنها بود چون، اوني كه نبود، خيلي وقت بود كه رفته بود خدا هم كه گم شده بود. براي همين، اونم گذاشت و رفت حالا ديگه، هيچكي نبود...
نميدانم چرا امشب سياه است ! چرا قلبم پر از اندوه و آه است ! چرا ميترسم از اين هاله ي غم ! ازين كوهي كه ميدانم ز كاه است ! چرا ديوانه ام گاهي بدين شكل ! دليلش شايد اين گٍردي ماه است ! اگرچه از خوشي ها باز ماندم ! بساط ناخوشي هايم بهراه است ! همه روزم به تاريكي سپر شد ! خيال روشني هايم تباه است ! مگر شب هاي ديگر روز بودند ! چرا گفتم چرا امشب سياه است !؟؟ "مهتاب"
براي نامعلومين بار عمر زندگي تمام ميشود ، و مرگ تولدش را جشن ميگيرد اينبار نوبت جنين شش ماهه بود... "مهتاب"
باد گفت : مي خواهم ببارم ! درخت خنديد : بايد بوزي تا بماني . باد فرياد كشيد : لعنت به اين محكوميت ابديييييييييي درخت به زمين افتاد باران باريد.......... "مهتاب"
آيا به واقع ، تولد هركدام از ما ، معلول خوردنمان از سيب ممنوعه نبوده است؟ و آيا به خاطر همين احساس گناه نيست كه هنگام تولدمان ميگرييم؟ پس منصفانه نيست كه محكوميت زندگي زمينيمان را به گردن آدم و حوا بيندازيم. چراكه هركدام از ما بارها همين كار را تكرار كرده ايم... گله اي كه هركدام از ما چنين بيان ميكنيم: اي خدا عاقبتش چيست زمين گردان مردمان سخت برآشفته در آن سرگردان غلطي كرد ندانسته يكي سيبي خورد تو بيا بگذر و اين جمع به خود برگردان و در جواب ، من باب مزاح ، چنين پاسخي بايد: گرچه ما آدميان خيره سر و بي پدريم حق ما نيز همين بود كه بيرون ز دريم فرصتي دست دهد بار دگر ما اين بار ميوه ي سيب كه سهل است، فلك را بدريم !!!
روز تولد من بود تولد ون گوگ هم بود اون نقاشي مي كشيد و من هم... اما من ون گوگ نيستم من مهتاب آسمان شبم بچه كه بودم با مداد رنگي هاي تمساح نشان نقاشي مي كردم من مسابقات نقاشي را مي بردم و مداد رنگي هاي تمساح نشان هديه مي گرفتم بچه كه بودم نقاشي هايم حقيقي بودند درخت و گل مي كشيدم و آدم و خورشيد... امروز هم بلدم امروز هم مي كشم اما كسي به آن ها نگاه هم نمي كند خوب مي دانم كه من ون گوگ نيستم من مهتاب آسمان شبم من بزرگ شدم و ديگر به درخت ها و گل ها به آدم ها و به خورشيد اعتقادي ندارم و شايد به همين خاطر است كه نقاشي هايم حقيقي نيستند شايد امروز بايد چيزهاي ديگري كشيد من بزرگ شدم و مداد رنگي هاي تمساح نشانم خيلي كوچك شده اند ديگر هيچ چيز ديگري نمي شود كشيد اما شايد كه رنج شايد كه عذاب و باز شايد كه هيچ... من ون گوگ نيستم هيچ وقت نخواستهام ون گوگ باشم هيچ وقت نقاشي امپرسيونيسم نكشيدهام و هيچ وقت گل هاي آفتابگردان را دوست نداشتهام من مهتاب آسمان شبم بدون هيچ سبّكي بدون هيچ مداد رنگي تمساح نشاني و بدون هيچ اعتقادي من تنها مي توانم پازل هاي هزار تكه ي نقاشي هاي ون گوگ را كامل كنم آن ها را قاب بگيرم و به ديوار بكوبم اما اين نقاشي هاي وصله شده عذابم مي دهند و اين زندگي بزرگ بدون درخت و گل آدم و خورشيد عذابم مي دهد.. و شايد كه من نيز چند سال بعد مثل ون گوگ با گلوله اي يا طنابي يا... نمي دانم من كه ون گوگ نيستم اما شايد همين امروز يا فردا... نمي دانم... "مهتاب" * وَنسان ويلِم ون گوگ (۳۰ مارس ۱۸۵۳- ۲۹ژوئيه ۱۸۹۰) نقاش نامدار زاده هلند بود. به طور كلی سبك نقاشی وانگوگ را میتوان پست امپرسيونيسم ناميد. ونگوگ عاشق گل آفتابگردان بود و مجموعه گلهاي آفتابگردان او از معروفترين نقاشيهايش است كه شامل ۱۱ اثر ميشود. او ميگفت: «زردي آفتابگردان بهترين رنگي است که ميتوان پيدا کرد. خيلي شاد است. واقعا شاد است.» او از يك بيماري رواني و افسردگي در دهه آخر زندگيش رنج ميبرد و در طول هفتههاي آخر زندگيش دلتنگ بود و با وجود داشتن استعداد فوق العاده در زمينه نقاشي در زندگي احساس شكست ميكرد. او با وجود بيماري روانيش شاهكارهايش را يكي پس از ديگري ميكشيد. رنگهاي برجسته و كار با قلمموي زبر و درشت و نقشهاي برجسته آن نشان از دلتنگي و اضطراب ناشي از بيماري رواني او را ميدهد كه همين بيماري او را به سمت خودكشي راند و در 27 جولاي 1890 در سن 37 سالگي به مزرعه گندم ميرود و به سينهاش شليك ميكند و دو روز بعد از آن از دنيا ميرود و جسدش را با گلهاي زرد آفتابگردان به خاك ميسپارند. او آخرين احساسش را اينگونه بيان کرد: «غم براي هميشه باقي خواهد ماند.»
رفتند گروهيو من از قافله جا ماندم دوش مي برند نعشكشان مرده و تابوت به دوش زنده ام ، منتظرم ، ساكت و دلخسته بهجا شايد امشب بشود نوبت اين جان خموش از مغاكي تيره مي آييم. در مغاكي تيره به پايان مي رسيم ، و اين درنگ درخشان را زندگي مي ناميم. به محض آنكه به دنيا مي آييم ، بازگشت آغاز مي شود ؛ آنگاه كه راهي مي شويم ، بي درنگ باز مي گرديم ؛ ما در هر لحظه مي ميريم. به همين دليل (زندگي و تولدهاي مكرر) ، بسياري فرياد برداشته اند : هدف زندگي مرگ است! هر لحظه ، با همه چيز وداع كن. نگاهت را ، آرام و پرشور ، به هرچه هست و نيست بدوز و بگو : "ديگر هرگز!" به اطراف خود نگاهي بينداز : همه ي اين بدن ها كه مي بيني روزي تجزيه خواهند شد. نجاتي وجود ندارد. خوب به آن ها نگاه كن : آن ها زندگي مي كنند ، كار مي كنند ، عشق مي ورزند ، اميدوارند. دوباره نگاه كن : هيچ چيز وجود ندارد! نسل هاي آدميان از خاك بر مي خيزند و دوباره به خاك مي ريزند. اكنون ديگر مي دانم : آرزوي چيزي را در دل ندارم. از هيچ چيز نمي ترسم ؛ خود را از ذهن و دل ، هر دو ، خلاص كرده ام ؛ اوج گرفته ام ؛ آزادم. اين همان چيزي است كه همواره در جست و جويش بوده ام. هرگز بيش از اين نخواسته ام. من همواره در جست و جوي آزادي بوده ام... " بيداري – نيكوس كازانتزاكيس"
ای جنين،
نوزاد نشو بيرون نيا اينجا ويرانيست دنيا پريشانيست آب تشنه است نان گشنه است آفتاب يخ زده خدا مرده است... "مهتاب" اين پاراگراف رو هم با توجه به حرف "پندار" به اين پست اضافه ميكنم : غوغا چنين چشمك میزند:" ای انسانهای والاتر، انسان والاتری در كار نيست. ما همه برابريم. انسان انسان است. در پيشگاه خدا ما همه برابريم! " در پيشگاه خدا! – اما اكنون اين خدا مرده است! ما نمیخواهيم در پيشگاه غوغا برابر باشيم. ای انسانهای والاتر، از بازار بيرون رويد! "چنين گفت زرتشت - نيچه" |
About![]()
بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود، اهل زمين نبود، نمازش شکسته بود. بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمری برای هر تبر و تيشه دسته بود. بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود...ا
Home
|